|
زندگی شیرین من! تا دستهایم را میان دستان خویش میگیری حس میکنم از دوزخ من تا بهشت تو راهی نیست...
|
و من دل خوش میکنم به همان شکلک بوسه ی یاهو...
و تو انگار هیچ وقت نخواهی فهمید دلتنگی یعنی چه.... [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:20 ] [ moHadeseH ]
توی صدات چی داری که انقدر به من آرامش میده؟! [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 18:26 ] [ moHadeseH ]
با سلام...
عید خود را چگونه گذراندم؟ عیدمون بسیار عالی گذشت...مخصوصا اینکه امسال با بزرگواری تمام رفتیم خانه ی عمو و عمه و آشتی نمودیم بسیار زیبا! ما که همش مشغول درس خوندن بودیم و وسطایابو سواری کردیم و عروسی هم کردیم...یعنی رفتیم!عروسی ها اصلا خوش نگذشت.....!ابوالفضل هم رسما انگشتر نشون کرد دستمون! بععععدش دیگه سیزده بدر هم خوش گذشت دیگه منتهاش قفط عموولی ام یک کم با اون پسر گند دماغش تو سرمون خراب بودن! و بهترین اتفاق امسال هم آشنا شدن با عضو جدید خاندانمون "آقا سجاد" (شوی خاله راضیه ام)از فاصله ی یک متری و بلکم کمتر بود... والبته بهترین کادویی هم که گرفتم "تقویم من" بودکه خاله راضیه جان و آقا سجاد برایمان ستانده بودن و مثل دوتا عاشق وقتی پایینشو امضا کردن و نوشتن :نوروز ۹۰! پ.ن۱:متاسفانه عکس زیبایی از شوهرمان در اختیار نیس....دراسرع وقت میذاریمش...ماکه بخیل نیستیم! پ.ن۲:حوصله مان با درسها دارد سر میرود! پ.ن۳:باید به آقای هادی زاده بگم که ما اراده کردیم و کلی درس خوندیم... پ.ن۴:نداریم! پ.ن۵:یه چیزی امروز دیدم بدمدل دلم خواستش "مجموعه اشعار کامل قیصرامین پور" پ.ن۶: سایت تقویم من...ارزش سرزدن داره!
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 12:24 ] [ moHadeseH ]
سال نو یعنی تو
وقتی از در تو میای نذر کردم امشب سفره چیندم تا بیای... ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پ.ن۱:) عید امسال یه جوری بود...نتونستم خوب دعا کنم...مث هرسال اشک تو چشام جمع نشد... شاید بخاطر این بود که پارسالی مشهد بودیم و توقع یه همچون(!)عیدی داشتم.... پ.ن۲:) عیدتون مفارک! پ.ن۳:)برنامه های یخ زده ی امسال هم نتونست مارو دو دقیقه پای خودش میخکوب کنه!بجز برنامه رادیو ۷ که امیر علی بود! پ.ن۴:)سال نویی بد مدل خسته ام... [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 0:39 ] [ moHadeseH ]
هاااااااای!
خوبین؟ باید بعنوان خبر اول بگم که رامینم به طور خیلی وروجک مانندی زنده است و به زی خودش ادامه میدهد! خبر دوم فوتیدن خانم غزل هس که رفت رو اعصابم خبر سوم خریداری آلبوم محسن چاووشی است که بسیااااااااااار خوشمان آمد! "عشق چند قدم راهه از اتاق تا ایوون مثل خواب بعد از ظهر تلخه اما می چسبه" خبر چهارم شروع درس خوندنه برای عیدم!:( خبر پنجم اینکه متن بهارانه کامران بارنجی عااااالی بود...اشکمو دراورد... یه تبریک غضنفری:"سالی پر از توام وسرشار از آکنده برایتان مملو از لبریزم" ****************** اونروز بحث گنجشک تو خونمون بالا گرفت(بنده خودم از مدافعان حقوق گنجشکام شدیدا!) بعد بابا محمودم(بابا بزرگم!)برگشت گفت که من آبگوشت گنجشک خوردم...انقده لذیذ بود... میخواستم بزنم تو دهن خودم! یادتون نره سرسفره هفت سین همه رو دعا کنید...حتا منو !
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ moHadeseH ]
امروز دم رامین یک کم از بقیه دمش جداشده.ناراحتم!
نمیره؟! ******************* پ.ن: رامین ماهیمه....! [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 22:59 ] [ moHadeseH ]
یه چیزی این روزا بدمدل رفته رو مخم...
راسته که اصفهانیا گنجشک میخوررن؟ [ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ moHadeseH ]
احساس کردم باید اینو بذارم تو وبم....شاید....
منو یه کم هم یاد خانوم موسوی میندازه!دبیر ادبیاتمون!
آهسته باز از بغل پله ها گذشت پ.ن:خوبم.... [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 16:9 ] [ moHadeseH ]
وتو دلت میخواد خودت رو بکشی...
چون بهترین دوستاتو بیخودی نگران کردی! متاسفانه یا خوشبختانه بنده زنده ام! و تنها چیزی که بهش فکر میکنم هدفمه....کنکور....! دوسم داشته باشد...دوستون دارم! [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:57 ] [ moHadeseH ]
من ترا به کسی هدیه میدهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربان تر...
من ترا به کسی هدیه میدهم که صدای ترا از دور در خشم در مهربانی دلتنگی خستگی در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد... من ترا به کسی هدیه میدهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوتهای عاشقانه ی این دل معصوم دریایی را بشناسد...
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، پ.ن۱:دوست ندارم به کسی هدیه بدمت....چی کنم؟ها؟ پ.ن۲:از دست خودم عصبانی ام!خیلی.... پ.ن۳:یه مطلب از خودم! [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 18:8 ] [ moHadeseH ]
دلتنگ یعنی تو یعنی کنارم باش هم بیقرارم کن هم بی قرارم باش دلتنگ یعنی من یعنی تورو خواستن دلتنگ یعنی تو دلتنگ یعنی من.... *************** (: هیچی!همین!
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 11:7 ] [ moHadeseH ]
مرحوم حسین پناهی [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 10:41 ] [ moHadeseH ]
سلام!
خوبین؟ بابا تولدمه ها!یه دستی یه چیزی! میخواستم یه کم از این بحثهای فلسفی کنم که چرا تولدم امسال باید با روز فوت قیصر یه روز بیفته دیدم که نه حالش هس نه وقتش... فقط یه چیزی: " [ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 13:43 ] [ moHadeseH ]
بهش میگم میدونی فردا چه روزیه؟
بهم میگه فردا فردای سالروز تولد کوروش کبیره... من اما فقط سکوت میکنم... [ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 13:22 ] [ moHadeseH ]
کاروان رفته بود و دیده من
همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم , اشک شعله میزد به تار و پودم , آه
رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من . رفته بودی و مانده بود به جا , شمع افسرده جوانی من !
شعله ی سینه سوز تنهایی باز چنگال جانخراش گشود دل من در لهیب این آتش تا رمق داشت دست و پا زده بود !
چه وداعی , چه درد جانکاهی ! چه سفر کردن غم انگیزی . نه نگاهی چنان که دل می خواست نه کلام محبت آمیزی !
گر در آنجا نمیشدم مدهوش دامنت را رها نمیکردم . وه چه خوش بود , کاندر آن حالت تا ابد چشم وا نمیکردم .
چون به هوش آمدم نبود کسی هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب هر طرف جلوه کرد در نظرم برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال که زنم بوسه ای به رخسارت چه بگویم , فشار غم نگذاشت که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))
کاروان رفته بود و پیکر من در سکوتی سیاه میلرزید روح من تازیانه ها میخورد به گناهی که : عشق می ورزید .
او سفر کرد و کس نمیداند من درین خاکدان چرا ماندم . آتشی بعد کاروان ماند . من همان آتشم که جا ماندم . *********************** امروز خیلی زودتر از اون روزیه که ایران و تمام جهان بی قیصر شد...نمیدونم چرا دوست داشتم و دارم که زودتر از هروقتی رفتنشو بهش تبریک بگم و به خودمون تسلیت...امروز دوست داشتم و دارم زودتر از هروقتی مثل این بارونهایی که زودتر از موعد اومدن که بگم چقد ناراحتم که اینقد دیر شناختمش...دقیقا یک سال و خورده ای یا شاید دوسال پیش بود که کامران نجف زاده شعرشو توی بیست و سی خوند...از اونروز بود شاید یا چندروز بعدش که من عاشق شعرهاش شدم...نمیدونم...شاید اگه هنوزم میموند عذاب وجدان میگرفتم واسه خاطر نگاهش که منتظر دیدار معشوقش بود و ما باهزار جور دم و دستگاه نگهش داشته بودیم...مثل زندونی کردن یه گنجشک توی یه قفس...اون به فکر آسمون بود و ما زمینی نگهش داشتیم...چقد باما خوب موند...چقد خوب باهامون تا میکرد... اون شب رو قشنگ یادمه...اون شب لعنتی....مثل صبحی بود که خبر فوت مامان بزرگو بهم دادن...خیلی صریح و بی هیچ مقدمه ای...خبرشو توی همون برنامه ای شنیدم که عاشقش شده بودم...خیلی سخت بود شنیدن اون خبر و بغض نکردن و گریه نکردن...وقتی از طبقه پایین اومدم بالاکه مثلا یه شامی بخورم...همین که اومدم بشینم سرسفره مریم گفت محدثه قیصرامین پور فوت کرد...دقیق یادم نمیاد حس اون لحظه ام چی بود...ولی من خیلی خوب یادمه که با چه بغضی غذای اون شبو بدون هیچ عملی و جویدنی به زور میفرستادمش پایین... اون شب خیلی هامون داغ بودیم...نفهمیدیم چه بلایی که سر نوستالژیک هامون و لحظه های خوب زندگیمون افتاده...نفهمیدیم که دیگه یه عمر باید با شعرهای بی سروته دیگران سر کنیم... چه لحظه هایی که من با شعراش گریه نکردم...چه لحظه هایی که تک تک شعراشو برای دیگران مینوشتم و مینویسم! دلم یه شعر جدید میخواد...یه شعر جدید که خسرو شکیبایی بخونش...یه شعری که پر باشه از "س" و"ش" باشه تا جون بگیرم با صداشون...یه شعری که منو یاد هیچ لحظه نندازه...یه شعری که دوباره چشمامو خیس کنه...تموم صفحه های کاغذ رو خیس کنه...من دلم یه شعر جدید میخوام آقای امین پور...از اون شعرهایی که هرچی بیشتر میخونمش بیشتر میفهممش... خوش به حالتون...حتما توی اون دنیا شما شعر میگین و آقای شکیبایی هم شعرا رو میخونه...شعرهایی همه پر از "س" و "ش" ها!
"به تو فکر میکنم تمام فعلهایم ماضی است ماضی بعید ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیک تر بیا دلم برای یک حال ساده تنگ است..." [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 12:32 ] [ moHadeseH ]
نیستش نمی دونم کجاست چه میکنه ولی می دونم که ندارمش هیچ وقت نخواستم که تو را با چشمات به یاد بیارم نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم آخه تو هول و ولای پریشونی تو رو نداشتن تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ حالمون خوش ای بی مروت دیگه دلی می مونه که جور دل کبوتر بتپه ؟ که با شما از جون زندگیش بگه بگه که هنوز زنده هست اگه صدا صدای منه نفس اگه نفس تو بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل دل و این دیگه دل نیست نه دیگه این واسه ما دل نمیشه... ********** پ.ن۱:تاحالا شده کسی باشه اما نباشه؟ پ.ن۲:دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه! پ.ن۳:مدرسه ها هم داره یواش یواش باز میشه!کی حال و حوصله ی تحمل کردن داره؟! [ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 19:26 ] [ moHadeseH ]
سلام.
دعاو گریه زاری هاتون قبول!قبول ما هم باشه!؟ خوبین؟ یه توضیح کوچیک میخواستم بدم واسه آهنگ وبم...اینو گذاشتم به یاد اون شبایی که با مریم و مرضیه و خاله راضیه ام میچپیدیم تو اتاق خاله ام و بی تفاوت به داد های بابا محمودم "که آقا جان میخوایم بخوابیم" ضبط رو میآوردیم و نوار سیاوشو میذاشتیم تو ضبط و خلاصه فضای قشنگی بود با اینکه من فکر کنم اون موقع ابتدایی بودم!( یه پا بچه ی فینگیلی و ضمنا مردنی ای بودم! ****************** من هنوز زخمی خاطره ام جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیس اسمتو صدا زدم وقتی که حتی اسم خودمم یادم نیس...
[ چهارشنبه دوم شهریور 1390 ] [ 18:31 ] [ moHadeseH ]
نمیدونم چرا اما این اولین باره که دوس دارم بی سلام شروع کنم!
حوصله ام سر رفته و میدونی که حال هیچی رو ندارم... گاهی وقتا ماها چقد دلسنگ میشیم... نمیدونم این دلسنگی از منه یا.... خدایا هممونو ببخش! آمین. [ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 14:31 ] [ moHadeseH ]
سلاااااااااااااام! خوبین؟ من که تااطلاع ثانوی اصلا خوب نیستم.به چند دلیل: ۱-نتایج کنکور که اومد با اینکه کنکوری نبودم اما افتضاح ریختم بهم...فکراینکه سال دیگه چه رتبه ای بیارم و کجا قبول شم!ما که از خدامونه که دانشگاه فردوسی مشهد تشریف ببریم بعلاوه دانشگاه تهران که بابت یه قوله!نمیدونم اما الان هیچکدوم از اون رشته هایی که باهاشون روی نرو مریم وکلاخانواده میدویدم رو دوس ندارم! ۲-دیگه اینکه از درس هم خسته شدم...تموم نمیشن...بااینکه اصلا دوس ندارم کلاسای آقا نهاوندی تموم بشه.ولی ازاینکه هی بخوام دلهره داشته باشم که چرا فلان درسم هنوز تموم نشده خسته شدم....نه تفریحی نه مسافرتی پاک دارم می پوسم تو خونمون!یا اینکه هی هرجا رو که نگاه میندازی فرمول شیمی باشه یا ریاضی یا اینکه اگر مفعول فیه مقدم بشه جمله دیگه اسمیه نیست و فعلیه است و کلی چیزای دیگه که بیشترپیرت میکنه تا دانشمند! ۳-بعد از اینهمه عشق و علاقه ای که به نجوم داشتیم و داریم رفتیم آشنایی با رشته اشو بخونیم!کارشناسی رو که فیزیک باید بگیری...بعداونوقت واسه ارشد میتونی نجوم بری...یه نفرهم گفته لود اینقدروی یه موضوعی متمرکز میشن که نجوم و ستاره شناسی و همه چی یادت میره! ۴-خدایی خدا راضیه ما اینقده سختی بکشیم؟پدرم درومد...شما فکرکنید تا ساعت۱۲:۳۰که کلاس تشریف داریم!بعداز اون هم که میایم که تاکسی ماکسی بگیریم آفتاب خانوم همچین با زاویه ۹۰ درجه و دقیقا عمود برشما میتابن!سوارتاکسی مذکور هم که میشیم یا کولر نداره یا اگه هم داره روشنش نکرده!همون پنجره ی سمت خودشونو دادن پایین وتمام!دسته ی پنجره ی عقب رو هم برداشتن...بهش میگم آقا دسته پنجره رو بدین تا بدم پایین این پنجره ی بی صاحاب رو!میگه خانوم بچه ازش میفته پایین!من نمیدونم بچه از کجای اون پنجره میفته پایین!مگه اون بچه مادر نداره؟والله!بعدشم همچین میگن پایین انگاری که ماشینشون همچین شاسی بلنده و نیم ساعت طول میکشه تا بچه بیفته!به هر حال بااثرگلخانه ای که تو تاکسی جریان داره میسازی و خودتو به هر ضرب و زوری شده میرسونی خونه و باخیال تخت که میشینی پای کولرکه به به چه هوای مطبوعی!اما دو دقیقه بعد که مثلا جون گرفتی میخوای بلند شی بری که نمیتونی!تمام عضلات بدنت گرفته و زیرلب فحش میدی به راننده و گرما و کولر و خودت!به هر زحمتی که شده بازم بلندمیشی و میری اتاق که لباسا رو بکنی که تازه یادت میفته ای بابا!اینهمه درسو کی بخونه...!حالا من بقیشو نمیگم هم اینکه حال ندارم هم اینکه از زندگی ناامیدتون نکنم!خلاصه اینکه این مراحل زندگی روتین بنده در روزهای زوجه!خدا ان شاالله خودش این چیزا رو ببینه و عوضش رتبمونو خوب کنه!والله! ********************** پ.ن۱:تازگی ها هم مزاحم یاهویی پیدا شده!اددت میکنن میگی یو؟ میگه یو؟!میگم شما ادد کردین میگه توییتر بودین؟میگم نه!میگه دنبالر(حتا اسمش هم نشنیدم!)؟میگم نه!میگه نمیدونم به هرحال یه جایی بودین که ادد کردم...حالا با هم آشنا میشیم! بعد میگن چرا میری میزنی دهن مهنشونو جر میدی!اه! پ.ن۲:شماچه جوری برنامه ماه عسلو تحمل میکنین؟مهموناشونو دوس دارم اما مجری رو نمیتونم تحمل کنم!اینکه میپره وسط حرف مهمون و نمیذاره حرفشو بزنه تا مثلا نمایش پرده کشی و تیتراژشون کامل پخش بشه روی اعصابمه!خدا بهمن یه صبر عظیمی بده!(اذیم اضیم ازیم اظیم عضیم عزیم عذیم یا هر عظیم دیگه ای!)راضی ایم به رضای خدا! پ.ن۳:التماس دعا. [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 18:40 ] [ moHadeseH ]
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! *************************** امام ترین امام جمعه ها انتظارکافی نیست؟! امر.ز خیلی خیلی دلم گرفت...چراواقعانباید باشی و شادی من و همه رو برای تولدت ببینی؟...این همه دلیل برای برگشتنت کافی نیس؟
[ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ] [ 20:14 ] [ moHadeseH ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |